تبليغاتX
بهار تنهائی
حرمت اشک به خاطر بسپار که گران است گران

آب های هراسان از گذشته شتابزده اند و چه تیز می دوند

بر مسیری معین از قبل

سقوط از آن بالا و در پایین

برخورد با سنگ های سخت دل آب را می شکافد

از درد به خروش می آید

و برایمان زیباست این تصویر واقعی از طبیعت

که ذرات آب پس از برخورد با سنگ های سخت متلاشی می شوند

و آنگاه نسیمی می وزد تا صورت سردی آن را احساس نماید؛

تا چشم بسته شود ...  تا فرصتی برای تفکر باشد.

آری گذشته آب و مسیری مشخص باعث سقوط آب و برخورد با سنگ های سخت و پند برای ماست.

گاهی برای حرکت تغییر مسیر لازم است . . . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:33  توسط علی احمدی  | 

سلام بر زیباترین آهنگ زندگی ...............................................................

ولی زیباترین آهنگ زندگی چیست؟!

 شاید پاسخ به این سوال از دید هر شخص متفاوت باشد . . .

ولی پررنگ ترین جوابی که از نگاه من برای این پرسش می گذرد احساس است.

احساس آهنگی است که در تمامی لحظه های زندگی نواخته می گردد.

حتی مهمترین تصمیم گیری های عقلی نیز خالی از احساس نیست.

گویا احساس و عقل مکمل یکدیگر هستند!

شاید یکی از مهمترین ابزار شناخت محیط اطراف و کسانی که با آنها روابط متقابل داریم احساس باشد.

اما آیا این به قدر نیاز در ما رشد یافته است . . .

عملکرد ، رفتار و عکس العمل ما نسبت به پدیده های مقابل چه انسان ، یا حیوان ، طبیعت و . . . 

بعد از برداشت عقلی نتیجه ی احساس ماست.

اگر عقل بزرگ می شود احساس هم باید بزرگ شود .

اینکه با دیدن هر پدیده ی تایید شده بوسیله ی عقل بتوانیم در خود حس خوبی بوجود آوریم از خیلی از احساسات غلط جلوگیری می کند.

و همچنین اگر با شنیدن و بوییدن و چشیدن و . . . بتوانیم ، موفق خواهیم بود.

احساس خوب در خود بوجود آوریم قبل از آنکه احساسی . . .  در ما بوجود بیاید.

راستی رابطه ی صبر و احساس چیست ؟

درک این جمله برایم چه سخت بود حال آنکه برای ساقه های گل چقدر آسان !

با دقت به ساقه ی گل ، مشاهده می کنیم که با ریشه هایش اسیر خاک است ؛

اما حس رهایی در او موج می زند . گلبرگ های گل بر روی ساقه رو به آسمان است ،

گویی دستانش همه نیاز است ، همه پرواز است ..............

آری ساقه با صبر در برابر خشونت خاک ، لطافت گلبرگهای گل را نیز حس می کند.

افراد نیز متفاوتند یکی چون گل و دیگری خاک . . .

مهم اینست که تو ساقه ی خوبی باشی و بسازی با هر ساز یا ناسازگاری !!

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:41  توسط علی احمدی  | 

از تو احســــاس به جا مانده در این

تو رها همچو پرواز همه غم ها در این

عطر گلها ز تو ، گریه ی ابرها ز تو

نور مهتاب ز تو همه شب ها در این

بی تو روزها همه سرما ی زمستان

زیبارویی تو به از تماشای گلستان

با تو هست خنده ی دریا زیبا

بی تو نیست صدایی به شبستان

زیر باران نگاهت همه ام سرخرنگ

با خنده هایت رنگین کمان هفت رنگ

به نوازش تو گرفتی مرا هیهات

دگر نیست در من خاطرات پر رنگ

تو با خوبی مرا در خواب کردی

لحظه ای رفتی عمری چشم به راه کردی

قصه ی پروانه ها تو به گوشم خواندی

پروانه شدم همه شمع ها تو خاموش کردی

شب ها تا به سحر چشم به ماه می دوزم

تا نشانه ای باشد همه شب ها می سوزم

می رسی از راه روزی می دانم

آخر می شوی خورشید آسمان هر روزم 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:4  توسط علی احمدی  | 

مادرم

محبتت ؛ قبله ای دیگر

دستان مهربان تو نوازشگر بی تابی ها من ...

مادرم

خوبی های تو برایم بارگهی است همراه گلدسته های گذشت و فداکاری ...

مادرم  

از سپاس که بگذریم به اخلاص می رسیم ...

خلوص در محبت ... بی هیچ چشم داشتی ...

خلوص در رفتار و گفتارت که دلسوزانه است ، رحیمانه است ...

رابطه ات زلال است و پاک ...

و من این همه را به نماز می برم ...

مادرم

این کادویی از واژه ها ...

روزت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:21  توسط علی احمدی  | 

یاد دارم هنوز روزهایی را که بود روزهای تو و نه برای هیچکس ها

و از پشت شیشه ی پنجره های اتاق کوچک احساس تو را می دیدم

آری تو بودی و آسمان تو

و تنها ، میان کویر داغ دلتنگی که هر زنده ای را از پای در می آورد؛

تو بودی و امید تو

بالهای پرنده ی امید را قرض می کردی و اوج می گرفتی تا برسی به آسمان

به چشم دیدم که بر آسمان بوسه ای زدی و هنوز دیدن جایگه بوسه ات بر آسمان

مرا بس لذتی است در غروب لحظه ها

یاد دارم که از فرط محبتت اشکهای آسمان بر گونه هایش جاری و دریا سیراب  می شد.

زمین به رقصد می آمد و کویر به وجد، همه به خواسته هاشان رسیدند و تو!؛

و باز هم تو ماندی و تنهایی تو ...

باز هم لب هایم واژه های دوستی و عشق را از ذهن به اعماق وجود حمل نمود،

تا سبد های خالی از این دو میوه را به امید دعوت نماید.

که هر تنهایی را آسمان با آغوشی باز پذیراست تا اوج گیرد و از بالا بر هستی نظر کند،

متوجه خواهد شد که تنها نبوده است که در مهربانی ها رها بوده ست و احساسی نقیض یافته است.

آنجاست که بر پیشانی دنیا بوسه ای خواهد زد،

بغض آسمان می شکند و قطره های اشک همگان را سیراب خواد کرد .......

همچون او ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:57  توسط علی احمدی  | 

نشانی داده اند میان گلهای بهاری

چگونه گفته ای  بی من  رهایی

راستی مرا از یاد برده ای

تو که مرا تا مرز ابرها برده ای

برای هر گل ساقه ای بودی

برای من گلای نامه ای بودی

فرود آمد نگاهت تا زیباترین باشم

آسان شکستی عهد تا تنهاترین باشم

دلم روزی سخن ها را چنین گفت:

برم تنهای تنها باز نگردم

همه دنیا و فردا ها بگردم

باور نمی کردم آنگه که چشم باز کردم

با رفتنت دل باختن آغاز کردم

رفتی ، دلم رفت و دیگر نیامد

اشک بر صورتم نوازشی می آمد

حالا اگر دیدی دلم یک جا اسیره

تکیه داده بر پنجره تنها آرمیده

با  گریه سراغ منو باز می گیره

نشانی منو ندی خودش آروم می گیره

دل من هر جا هست بذار بمونه

من اگر گریه کرده ام دارم بهونه

می دونم اخه اون تنها می مونه

دلم کسی نداره خودش می دونه

ولی اونجا اگر تنهاست اسیر نیست

با انتظار صبوری می کند سیر نیست

برای رسیدن به آمالش هیچگاه دیر نیست

میان این همه آدم دمی درگیر نیست

گریه می کند ستایش می کند شب را

بی قراری می کند روشن می کند آتش را

تحمل می کند بار هیزمهای خیس را

تا روز کند شب را بگیرد تندیس را

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:45  توسط علی احمدی  | 

بدون من بدون تو چرا خدا سپاس خدا

ایام گل و منو تو و تنهاییو بازم ندا

پرپرواز نرفته منو لحظه های از یاد رفته

بیم فردا و سوز سرما و دل بر باد رفته

ترانه خیس و نامه ها! منم دل داده ای بودم

شما عاشق منم بی عشق ! عاشقی بودم

حالا تنهام پر از رویام دلا نوآوری بودی

صدایم بغض نگاهم ! ساده باوری بودی

شبو روز و صدای ناله های هر روز و

تو نیستی در کنارم که گوید باز نسوز و

پنهونی عاشقیو نگاه پنهونی تو

زمستونا بهاریو اگه باشم کنار تو

قلم بسوز در آتشم شبهامو روشن کن

شدم خاکستر و پرپر دوباره یادم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط علی احمدی  | 

همه احساسی که داشتی پیش من جا گذاشتی

یاد خنده هامونو روز خوش واسم نذاشتی

بشینم نگاهمو آسمونو ماهمو روی کاغذ بکشم

تو را باز نزدیک رود و کوهو دریا بکشم

میون لحظه هامونو بیرون میای از نقاشی

هنوز  باور ندارم کنار من تو نباشی

من میرمو تا برسم به آسمون نزدیک ماه

همه رازهارو میگم برایت می کشم آه

قصه سرد و دلم تنگو تمام هستی ام تو

منو صبرو کجاست داروی دوری تو

گذشتم از گذشته هنوز مهربونم برنگشته

میدونم همینو جایی که رفته مثل بهشته

برو برو پشت سرم نگاه نکن صدام نکن

اشک چشمای منو از چشام بیرون نکن

حالا تو برو به نقاشی دوباره باز

قول میدمو دیگه نگم  از دل و راز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:11  توسط علی احمدی  |