|
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم در حصار تو احساس می کنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه و در انتظار تو این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر هشدار می دهد به خزانم بهار تو اما در این زمانه عسرت مس مرا ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم نفرین به روزگار من و روزگار تو
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعـــــــده کشید به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا مـی فهمیـــــــد آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه ي هم سهم ز دریــــــــــــــا بردیم هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید منکه حتی پی پژواک خودم می گردم آخرین زمزمـــــــــه ام را همه ي شهر شنید
خالیام ! خالی از آواز ، خالی از جرأتِ پرواز ای غزلترین ترانه ! منُ از اَزَل بیاغاز منُ پُر کن از ستاره ، از یه فریادِ دوباره از یه آهنگِ قدیمی که خریداری نداره منُ پُر کن از پرستو ، از شبِ نگاهِ آهو از تو خاکسترِ دریا ، زنده شو ! ترانه بانو ! با تو بادبادکِ رؤیا توی پنجههای باده بیتو حتي یه چراغم از سرِ کوچه زیاده ترانهی سکوتمُ تنها تو میشنوی عزیز ! عطرِ زلالِ تنتُ رو تنِ لحظههام بریز ! بگو از شب تا خروسخون فاصله چن تا ستارهس ؟ بگو کی لحظهی نابِ اون تولدِ دوبارهس ؟ بگو تا سفرهی هف سین چَن تا یخبندونِ سرده ؟ بگو چشمای ترانه چَن تا بغضُ گریه کرده ؟ بگو با منی که نبضِ روزگارُ دَس بگیرم بگو تا از این زمونه خندههامُ پَس بگیرم بگو هستی که بمونم ، پُشتِ زندگی نمیرم تو که تو قصه نباشی از تمومِ قصه سیرم ترانهی سکوتمُ تنها تو میشنوی عزیز ! عطرِ زلالِ تنتُ رو تنِ لحظههام بریز !
لاجرعه ی عطش شکن! روانه شو در تن من ! ریشه ی من فدای تو ، تیشه بزن، تیشه بزن عطش عطش دویده ام ، بی تو به من رسیده ام بر تن سایه های شب ، خط و نشان کشیده ام خسته ام از حجم قفس ، خسته ام از حبس نفس! حنجره ی سبز مرا ، عطر ترانه ی تو بس قاصدک قله نشین ، سیب ترانه را بچین ! عاشق پرشکسته را ، رها کن از خاک زمین طلوع هر غروب من ! بغض همیشه خوب من ! قفل قفس را بگشا ! کلید نقره کوب من ! حادثه های دم به دم ، از عطشم نکرده کم شعر من و نیاز تو ، جوهر سرخ این قلم معجزه کن ! ساحره سوز ! خوب همیشه و هنوز ! سکه ی صد ستاره را ، به جامه ی غزل بدوز ! در تن من شعله بزن ! دل دل پاک ما شدن از آخرین بیت صدا ، برس به ابتدای من وحشت سایه های بد ، راه تو را نکرده سد قدم قدم روانه شو ، تویی بلدترین بلد ! طلوع هر غروب من ! بغض همیشه خوب من قفل قفس را بگشا ! کلید نقره کوب من ! آسفالت باران خورده مثل فلس ماهی ها از روشنی گاهی بر هستی اشیا گواهی ها تنهایی ای آن سان که حتی سایه ات با تو گاه آید و گاهی نمی آید در بی پناهی ها
تو از شکوفه پری از بهار لبریزی تو سرو سبز تنی با خزان نمی ریزی تو آفتاب بلندی، ز عشق سرشاری و در حوالی این شب ستاره می ریزی تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد گر به صبحدم ای آفتاب برخیزی شبی که مرگ می آید به قصد کوچه ی عشق چو بال شوق ز بالای ما می آویزی بهار با تو درختی است بی نهایت سبز دریغ و درد از این بادهای پاییزی شبی چو ابر بیا تا به باغ و خاطر من چنان که با همه ی جان من در آمیزی
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
گلوی مرغ حق بسته ، شب از تکرار شب خسته طلوع کن تا در ایینه طلوعی تازه باشم من
يه خرده عاشق باشي شب و مهتاب مي رسه باز عاشق باش گرچه غم ز سراب مي رسه يه خرده دلتنگ باشي دريا يه دريا دلتنگه گرچه خروش مي كنه گرچه خراب مي رسه يه خرده آشنا بشو اگر غريبه اي هنوز بهارو باورش كني اين فصل ناب مي رسه يه خرده بارون باشي چتر ياد باز ميشه خاطرات يكي يكي پر پيچ و تاب مي رسه خوب نگاه كن ببين مه از اين راه ميره خنده بزن به آسمون داره آفتاب مي رسه يه خرده فرياد بشي يه دنيا فريادرسه يه خرده بشنو اي كوير صداي آب مي رسه*
اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو من به کجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو آيينه در جواب من باز سکوت مي کند باز مرا چه مي شود اي تو حقايقم بگو جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را در همه حال خوب من با تو موافقم بگو پاک کن از حافظه ات شور غزلهاي مرا شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو با من کور و کر ولي واژه به تصوير مکش منظره هاي عقل را با من سابقم بگو من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم يکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو خواهم اي گل خوار گردم تا به دامانت نشينم يا اگر خواهي به چشم دشمن جانت نشينم...
باز امشب... تا زمين، تا اين نزديكي ها، سكوتي سنگين ، پايين آمده؛ پايين تر از نگاه هاي مهربانت... و تو اي كاش مي دانستي حال مرا، آنگاه كه از خاطرم مي گذري . و براي من ، چه آرزويي شيرين تر از آنكه، لحظه اي از خاطرت گذر كنم. تو می روی و دیده ي من مانده به راهت ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت ای روشنی دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینه ای بر سر راهت باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگه سلطنت عشق گناهت آیینه بخت سیه من شد و دیدم آینده ی خود در نگه چشم سیاهت آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم بال و پر پرواز به خورشید نگاهت بر خرمن این سوخته ی دشت محبت ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟ |
About
بنام یکتای بی همتا Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
مشق سبز |