تبليغاتX
بهار تنهایی

بهار تنهایی

من آهوانه به بندم،

مرا ضمانت كن؛

  ميلاد با سعادت حضرت رضا (ع)

 بر شما دوست عزيز تبريك و تهنيت باد.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت23:17توسط علی*** | |

تو خود ذوقي، آري ذوق كه در اوج

در دل آبشاران خفتي

تو خود مهري، آري مهر

 همان مهري كه بر لب هاي پرخنده نهفتي

من چه ام؟ خشك،

خشك برگي كه در اين آب فتاده

يا همان صخره ي جامانده ز درياي خيالت

 با پاي پياده

تو صورت عشقي ،

همان عشق كه هر شب پشت آن شيشه نشستي

تو زلالي تو پاك

 چو آينه كه ز هرسو

 پرتوهاي محبت سوي من تو شكستي

من چه ام؟ هيچ نباشم گر نباشي و چو باشي!

 بيش نباشم از آن شبنم زيباي نگاهت

يا همان ابر، ز فصل دورترها

كه آسمانت گرفتش به آغوش و دادش پناه ها! پناهت

*

        

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت15:2توسط علی*** | |

از کنار من افسرده ي تنها  تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را  تو مرو

اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان

موج اگر می رود ای گوهر دریا  تو مرو

ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز

قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو

ای قرار دل طوفانی بی ساحل من

بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

سایه ی بخت  منی از سر من پای مکش

به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو

ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک

از کنار من افسرده ی تنها  تو مرو

"دكتر شفيع كدكني"

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت23:21توسط علی*** | |

 

سلامي به رنگ طلايي اين روزها

تا اسم خورشيد رو مي شنوي ياد رنگ زردش مي افتي،

ولي وقتي بيشتر دقت مي كني مي بيني خورشيد از صبح كه پا ميشه تا غروب،

هزار بار رنگشو عوض مي كنه و تو ، فقط زرد مي بينيش.

اون ، صبح ها طلايي و كم رنگ و ظهرها...

تا غروب ، تا اين كه برات نارنجي و سرخ ميشه و ميره و تو هنوز ياد رنگ زردشي!

گفتم ميره، نه اون نميره و هستش، تويي كه ميري و مياي، يادت كه هست؟!

... خورشيد تابته و تويي كه داري مي چرخي!

من نمي گم كه نرو... نميگم  نچرخ...

اتفاقا بايد رفت و چرخيد تا رسيد... ولي بايد احتياط كرد!

بايد مراقب بود بعضي چيزا فراموش نشه، باورت نشه، يادت نره...

آره از اون ثابت ها و قانون ها يادت نره ، كه اونا هميشه هستن...هواتو دارن؛

 و اين تويي كه هميشه ميري و ميري!!!*     

و به واریزِ طنینِ هَر دَم آمین گفتنِ مردم

(چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)

مرغ آمین گوی

دور می گردد

از فراز بام

در بسیطِ خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور

می شکافد جِرمِ دیوار سحرگاهان.

و زیرِ آن سردِ دود اندود خاموش

هرچه، رنگ تجلی، رنگ در پیکر می افزاید.

می گُریزد شب.

صبح می آید...

"نيما يوشيج"

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت23:52توسط علی*** | |

به نامت شعر می گویم، شکوه چشم نازت را

شکستم تارغمگینم ، شنیدم  شعر سازت را

چو خلوت کرده ام امشب! همه از حرمت رویت

اگر  مستم چنین بی خود ! همه  از مستی بویت

شنیدم مهربانی تو، به قدر ذره یک کاه...

نگاهم کن مرا نوری بده ای پرتویی از ماه

اگر اشکی بریزم من  تو که هرگز نمی بینی

ملامت می کنم چشمم، تو که اشکی نمی چینی

هراس رفتنت هرگز نمی بخشد مرا بر نو

بیا بار سفر بندیم، رویم از این دیار هر دو   

کویر تشنه ی باران است ، من تشنه خوبی به من محبت کن!

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید ،

به جای خار بیابان ، بنفشه می روئید ، وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست.

چرا هراس؟ چرا شک؟ بیا که من بی تو ،

درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست ، امید بارش باران نوبهارم نیست...

"حمید مصدق"

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت17:53توسط علی*** | |

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

 تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

 تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
نمی دانم چرا ؟

 شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!. 

"انتخابي"                          

قناریا می خونن واسه دل منو تو، از لحنشون چه پیداس قصه ی بی قراری

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت15:2توسط علی*** | |

من در این نقطه ی دور

در بلاتکلیفی!

در کش و قوس حیاتی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

 

بی جهت منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می دود در پی تو....

 

سالها امد و رفت بارها من دیدم

    کوچ مرغان غزلخوان چمن

سفر چلچله ها....

کوچ برف از دل کوهسار بلند

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد

 

ای سراپا همه ناز

رفتنت را به خدا امدنی نیست دگر

تو نخواهی امد

بی جهت منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می دود در پی تو...   

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت16:29توسط علی*** | |

 

سخت است از چشمان من چیزی بفهمی

چیزی از این باران پاییزی بفهمی

     من دوستت دارم ولی یادت بماند

دیگر نباید بیـش از این چیزی بفهمی

+نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت18:25توسط علی*** | |

همیشه می خواندم

و لاله های دو گوشت را

به سحر بار ترین نغمه گرم می کردم

و سنگ سخت دلت را

به شعله سخن گرم نرم می کردم

مرا به گوشه چشمان خود محبت کن

مرا به بزم گرم و دل آویز میگساران بر

مرا به باغهای سخاوت به بوسه زاران بر

مرا به تاب تحمل فرا بخوان به صبوری

زلوح خاطرم خاطرات تلخ بشوی

وز این تکدر دیرینه رهایی بخش

مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش

حمید مصدق

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت22:45توسط علی*** | |

نگاه برفی مرا یاد توست که گرم کرده، تا بر این جاده ی سرد، یخ نزند!

تقدیم به کسانی که دوستشان دارم...

وقتش رسیده دیگر کویر عشق خروشد

گل از زمین بروید باران تازه نوشد

زیر نگاه یاران دل می شود گلستان

دوری همچو ابری پهن می کند زمستان

با این که دل می تپد یخ زده لحظه ها را

برف است که گرم کرده نگاه سرد ما را

نه از غم نگاهم ماه دلش گرفته

نه می رسی دوباره از این راه رفته

همیشه در یاد من تو می روی شناور

غرق توام نازنین به ساحلت بیاور

یک لحظه بود نگاهت عمری شدم گرفتار

دروغ است سرنوشت باشد امید دیدار*...

                              

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت10:5توسط علی*** | |

 

سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی...

 

 گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی...

 

 گفتی زیر باران باید رفت، رفتم ولی...

 

او نه چشم های خیس و شسته ام را ،

 

نه نگاه دیگرم را

 

هیچکدام را ندید، فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

 

دیوانه، باران زده...  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت11:42توسط علی*** | |