تبليغاتX
بهار تنهایی

بهار تنهایی

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود

 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

 می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند

 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 این سوت آخر است و غریبانه می رود

 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو

+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت21:59توسط علی*** | |

خوش به حال من و      دریا و 

                                      غروب و خورشید

 و چه بی ذوق جهانی که مرا  با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سروقت مرا هم        به سر وعـــــــده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها

 تپش تبزده نبض مرا   مـی فهمیـــــــد

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 ما به اندازه ي هم  سهم   ز دریــــــــــــــا   بردیم

   

هیچکس مثل تو ومن به تفاهم  نرسید

خواستی شعر بخوانم        دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمـــــــــه ام را    

     همه ي شهر     شنید  

+نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت23:12توسط علی*** | |

خالی‌ام‌ ! خالی‌ از آواز ، خالی‌ از جرأت‌ِ پرواز

ای‌ غزل‌ترین‌ ترانه‌ ! منُ از اَزَل‌ بیاغاز

من‌ُ پُر کن‌ از ستاره‌ ، از یه‌ فریادِ دوباره‌

از یه‌ آهنگ‌ِ قدیمی‌ که‌ خریداری‌ نداره‌

من‌ُ پُر کن‌ از پرستو ، از شب‌ِ نگاه‌ِ آهو

از تو خاکسترِ دریا ، زنده‌ شو ! ترانه‌ بانو !

با تو بادبادک‌ِ رؤیا توی‌ پنجه‌های‌ باده‌

بی‌تو حتي یه‌ چراغم‌ از سرِ کوچه‌ زیاده‌

 

ترانه‌ی‌ سکوتم‌ُ تنها تو می‌شنوی‌ عزیز !

عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌ بریز !

 

بگو از شب‌ تا خروسخون‌ فاصله‌ چن‌ تا ستاره‌س‌ ؟

بگو کی‌ لحظه‌ی‌ ناب‌ِ اون‌ تولدِ دوباره‌س‌ ؟

بگو تا سفره‌ی‌ هف‌ سین‌ چَن‌ تا یخبندون‌ِ سرده‌ ؟

بگو چشمای‌ ترانه‌ چَن‌ تا بغض‌ُ گریه‌ کرده‌ ؟

بگو با منی‌ که‌ نبض‌ِ روزگارُ دَس‌ بگیرم‌

بگو تا از این‌ زمونه‌ خنده‌هام‌ُ پَس‌ بگیرم‌

بگو هستی‌ که‌ بمونم‌ ، پُشت‌ِ زندگی‌ نمیرم‌

تو که‌ تو قصه‌ نباشی‌ از تموم‌ِ قصه‌ سیرم‌

 

ترانه‌ی‌ سکوتم‌ُ تنها تو می‌شنوی‌ عزیز !

عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌ بریز !

+نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت22:39توسط علی*** | |

لاجرعه ی عطش شکن! روانه شو در تن من !

ریشه ی من فدای تو ،  تیشه بزن، تیشه بزن

عطش عطش دویده ام ، بی تو به من رسیده ام

بر تن سایه های شب ،‌ خط و نشان کشیده ام

خسته ام از حجم قفس ، خسته ام از حبس نفس!

حنجره ی سبز مرا ،‌ عطر ترانه ی تو بس

 

قاصدک قله نشین ، سیب ترانه را بچین !

عاشق پرشکسته را ، رها کن از خاک زمین

 

طلوع هر غروب من ! بغض همیشه خوب من !

قفل قفس را بگشا ! کلید نقره کوب من !

 

حادثه های دم به دم ، از عطشم نکرده کم

شعر من و نیاز تو ، ‌جوهر سرخ این قلم

معجزه کن ! ساحره سوز ! خوب همیشه و هنوز !

سکه ی صد ستاره را ،  به جامه ی غزل بدوز !

در تن من شعله بزن ! دل دل پاک ما شدن

از آخرین بیت صدا ، برس به ابتدای من

وحشت سایه های بد ، راه تو را نکرده سد

قدم قدم روانه شو ، تویی بلدترین بلد !

طلوع هر غروب من ! بغض همیشه خوب من

قفل قفس را بگشا ! کلید نقره کوب من !

آسفالت

باران خورده

مثل فلس ماهی ها

از روشنی گاهی

بر هستی اشیا گواهی ها

تنهایی ای

آن سان که حتی سایه ات با تو

گاه آید و گاهی نمی آید

در بی پناهی ها 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت20:28توسط علی*** | |

تو از شکوفه پری از بهار لبریزی

تو سرو سبز تنی با خزان نمی ریزی

تو آفتاب بلندی، ز عشق سرشاری

و در حوالی این شب ستاره می ریزی

تمام خانه پر از نور ناب خواهد شد

گر به صبحدم ای آفتاب برخیزی

شبی که مرگ می آید به قصد کوچه ی عشق

چو بال شوق ز بالای ما می آویزی

بهار با تو درختی است بی نهایت سبز

دریغ و درد از این بادهای پاییزی

شبی چو ابر بیا تا به باغ و خاطر من

چنان که با همه ی جان من در آمیزی 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت4:41توسط علی*** | |

 

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

         

+نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت20:53توسط علی*** | |

گلوی مرغ حق بسته ، شب از تکرار شب خسته
 به روی چهره ی مهتاب ، غباری تیره بنشسته
 طلوع کن نغمه ی تنبور! از عمق این سکوت کور
 طلوع کن دختر خورشید! طلوع کن! ای سراپا نور
 از این یلدای بی فردا ، طلوع کن تا غروب ما
 طلوع کن ناجی فانوس ، طلوع کن فاتح دریا

 طلوع کن تا در ایینه طلوعی تازه باشم من
 طلوع کن تا در این پایان شروعی تازه باشم من

سکوت از کوچه ها جاری ، شب تاریک و تکراری
 نه آوازی نه همرازی ، نه عیاری ، نه بیداری
 نه همدردی . نه شبگردی ، نه یاری ، نه بیداری
 نه نوری درشبستانی ، نه فریاد ابرمردی
طلوع کن! دیده ی بیدار ، رهامان کن از این تکرار
 طلوع کن ! این سیاهی را به گور لحظه ها بسپار

 طلوع کن تا در ایینه طلوعی تازه باشم من
 طلوع کن تا در این پایان شروعی تازه باشم من

+نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت18:50توسط علی*** | |

يه خرده عاشق باشي شب و مهتاب مي رسه

باز عاشق باش گرچه غم ز سراب مي رسه

يه خرده دلتنگ باشي دريا يه دريا دلتنگه

گرچه خروش مي كنه گرچه خراب مي رسه

يه خرده آشنا بشو اگر غريبه اي هنوز

بهارو باورش كني اين فصل ناب مي رسه

يه خرده بارون باشي چتر ياد باز ميشه

خاطرات يكي يكي پر پيچ و تاب مي رسه

خوب نگاه كن ببين مه از اين راه ميره

خنده بزن به آسمون داره آفتاب مي رسه

يه خرده فرياد بشي يه دنيا فريادرسه

يه خرده بشنو  اي كوير صداي آب مي رسه* 

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت1:28توسط علی*** | |

اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسيده ام ؟

جان دقايقم بگو

آيينه در جواب من باز سکوت مي کند

باز مرا چه مي شود اي تو حقايقم بگو

 

جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را

در همه حال خوب من

با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه ات شور غزلهاي مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو

 

با من کور و کر ولي واژه به تصوير مکش

منظره هاي عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي اگر که لايقم بگو

 

يا به زوال مي روم يا به کمال مي رسم

يکسره کن کار مرا

بگو که عاشقم بگو

            

              خواهم اي گل خوار گردم

تا به دامانت نشينم

يا اگر خواهي

به چشم دشمن جانت نشينم...

+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت10:50توسط علی*** | |

باز امشب...

تا زمين، تا اين نزديكي ها، سكوتي سنگين ، پايين آمده؛

پايين تر از  نگاه هاي مهربانت...

و تو اي كاش مي دانستي  حال مرا،

آنگاه كه از خاطرم مي گذري .

و براي من ،

چه آرزويي شيرين تر از آنكه،

لحظه اي از خاطرت

گذر كنم.

 

تو می روی و دیده ي من مانده به راهت

ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق گناهت

آیینه بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

بر خرمن این سوخته ی دشت محبت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟ 

+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت11:19توسط علی*** | |

من آهوانه به بندم،

مرا ضمانت كن؛

  ميلاد با سعادت حضرت رضا (ع)

 بر شما دوست عزيز تبريك و تهنيت باد.

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت23:17توسط علی*** | |